تبلیغات
موسیقی - شعر
یکشنبه 14 تیر 1388

شعر

   نوشته شده توسط: محسن محمدی    

با دوچرخه‌ی آبی

دوباره می‌گویی آن قصه را درباره‌ی کودکی‌ات،
وقتی پنج ساله بودی و دوچرخه‌ی آبی‌ات را می‌راندی
از کپنهاگ تا اسپرگائرده،
و شب بود
و برف
وقتی رسیدی،
خیال پدربزرگ و مادربزرگ خیلی راحت شد
چون همه‌ی روز، هیچ‌کس نمی‌دانست
کجا هستی
کجا غیب شدی.
کنار میز پیانو می‌نشینیم
زیر سبزی محو یک چتر،
شراب می‌نوشیم در پاییز آبی کالیفرنیا
ستاره‌‌های سرخِ گل‌های سرخ
در امتداد پرچینِ گاراژ قراضه‌ی ما.
جام‌های شراب خیلی زود تهی می‌شوند،
قصه‌هایمان را گفته‌ایم،
خانه با سوزنک‌های کاج پوشیده می‌شود
که باد از درختان تکانده‌است.
دیگران این‌جا زندگی خواهند کرد.
و ما غیب می‌شویم
مثل بچه‌هایی که تا دورها سفر کرده‌اند در تاریکی
ستاره‌های برف بر موهایشان،
و تا اسپرگائرده‌ی مسحور می‌رانند.

نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388 ساعت 17:11 شماره پست: 87

رازهای پشت در

انگار همیشه روبروی دری ایستاده‌ام
که کلیدش را نداشتم
اگرچه می‌دانستم
هدیه‌ای  نهانی
پشت در دارم.
تا وقتی یک روز
چشم‌هایم را برای دمی بستم
و یک بار دیگر نگاه کردم
و حیرت نکردم
برایم مهم نبود
وقتی غژاغژ لولا و در را می‌شنیدم
و می‌خندیدم
مرگ
دست‌هایش را به سوی من دراز کرده بود.

نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388 ساعت 17:13 شماره پست: 88

مقدرات

بیرون خانه زوزه‌ی باد است و
صدای شکستن درختان
قصه‌ای‌ قدیمی
با درآمدی کهن
و من خود را درازکش می کنم
تا خوابم ببرد.
بیدار که  می‌شوم، نور خورشید
خانه را تسخیر کرده است.
تازه قهوه درست کرده‌ای
و رادیو برایمان
از روزگاری مطمئن
موسیقی می‌آورد.
اخبار ناگوار
در مکان‌های متفاوت کاغذ جاسازی شده است
هرچه مقدر بود
در داستان من اتفاق نیافتاد.
ولی می‌دانم قواعدی هست که نمی توان  شکست.
شاید نامی تغییر کرده است
لبخندی اشتباهی.
شاید
زنی که نمی شناسم
با دلی سنگین
با روز روبرو می شود
روزی
که از هر جهت باید مال من می‌شد.

نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388 ساعت 17:15 شماره پست: 89

رگ‌های دلواپسی

دلواپسی.
از خواب بیدارش می‌کنی
و در تاریکی حرف می‌زنی:
«فک می‌کنی سرطان دارم؟»
یا «تو اون گوشته کرم بود؟»
یا «حال بچه‌مون خوبه؟»
حیرت‌انگیز است
شاید هم تاحدی تشریفاتی به نظر می‌رسد
که خیال می‌کنی
رگ‌های دلواپسی‌ات
به شکل معجزه‌آسایی
از او عبور می‌کنند
«جی، بارون خیلی محشره!»
تو می‌گویی، «بر می‌گردم بخوابم».

نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388 ساعت 17:16 شماره پست: 90

روزی روزگاری پاریس

برای تو محمود
بر دری که به من سلام کردی.
یک پیاله شراب سرخ چاتو مارکوکس
به سایه‌ها نگاه می‌کنم
که شاید تعقیبمان کرده باشند،
دنیال دیواری پشت سرمان می‌گردم، روبرویمان.
می‌نشینیم. شهر آرانخوئس در میانه‌ی ما.
نیمه‌ی شب است یا دیروقت است.
صبح است یا روز است.
سکوت صداهای ما را از هم دریده‌است.
پاریس سرد است. تاریکی زود شروع می‌شود.
مکان ایالات متحده‌ی آمریکا.
درختان برگ از دست می‌دهند، پرنده‌ای
با بال‌هایی که در دست‌های تو می‌روید.
یک اشتیاق. بازتاب صدای شلیک.
یک رودخانه. گلوله‌ای که سروانتس را خط زد،
تو می‌گویی. به یاد می‌آورم. من می‌گویم.
کتابش را در رویای دیروز جا گذاشتیم.
می‌توانیم برگردیم
یا زندان با ما آمده‌است؟
ما که هستیم اگر زمین
در نقاشی بی‌امضایی به دام افتاده‌است؟
چشم‌های تو کجاست؟
اشتیاق. نخل. نفس.
فقط پاریس اجازه می‌دهد
تا استعاره‌هایمان را باور کنیم.
رشک کسانی که پیش از ما
چه آسان گذشتند.
در بسترهای خود خوابیدند
چون ما که به دنبال بسترهای خود می‌گردیم.
خانه از ما دورتر است
شکوفه‌های نارنج، زیتون و قهوه.
فرو می‌ریزم تا تو را بگیرم
مرا در هبوطم یاری می‌کنی.
 هر بار، یک سیگار.
می‌گویی، آن‌ها همیشه ما را پیدا می‌کنند،
هر بار، یک روستا.
می‌گویند، حالا خانه‌ی ماست
و اینجا اتاقی‌است
حتی اگر سزاوار یک اتاق نیستی.
می‌گویی، به بتهون گوش کن
و من چشم‌های تو را دنبال می‌کنم
تا سایه‌ات را در انبوهی مردم درک کنم.
یک موطن، یک مادر غایب.
فراموش کرده‌اند که می‌توانیم عاشق باشیم؟
آوه ماریا می‌نوازد
به من شعری می‌دهی
برای دختری که دوستش می‌داشتی.
پنجره از غروب پر می‌شود
از زخم، زخم انباشته از انعکاس
انعکاس انباشته از فریاد.
به کنار تو می‌آیم.
ای کاش می‌توانستم در مکانی به خواب بروم
که در ژرفای روح تو می‌خوابد
کاش دست مادرت می‌گرفتم
دست پدرم را.
کاش کارمل را از چشم‌های تو می‌دیدم
دختری که تو بوسیدی.
شش، شصت زمستان، تابستان.
 قطره‌های باران دانه می‌شوند بر استغاثه‌ی ما
بر گام‌هایی که نباید برداریم.
پرنده‌ها امروز می‌آیند، به من می‌گویی.
زمین کوچک‌تر از زمین است
کوچک، حتی کوچک‌تر از تکان‌های ما.
نامت را صدا می‌کنم و جوابم می‌گویی.
مرگ، تو مردن را در بازی‌اش کتک زده‌ای.
همان رهایی که تو را به برگرفته بود، تو را می‌برد،
و من رنگ‌های نقشه‌ی محومان را پیدا می‌کنم.
خداحافظی نمی‌کنی، هرگز نمی‌گذری، حتی نمی‌گذری.
مرگ را دیدار می‌کنیم پس او، ما را دیدار نمی‌کند.
در را می‌بندیم، به گورها فکر می‌کنیم،
به شعرهایی که خواهیم نوشت، نامه‌هایی که نخواهیم فرستاد.
انشاالله، تو می‌گویی، به زودی.
انشاالله، من می‌گویم، آری، زمین عربی حرف می‌زند.
برای محمود درویش: ۱۹۴۱-۲۰۰۸

نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388 ساعت 17:17 شماره پست: 91

عاشقانه

غلام:
همیشه می‌خواستم عشق بورزم
اما وقت نداشتم
الفبایی نداشتم تا نامه‌ای بنویسم
تلفنی نبود تا در آن زمزمه کنم
به هرحال،
شگفت‌ترین قسمت ماجرا اینجاست
بچه‌ها به دنیا می‌آیند
پسران، غلام غلامان
دختران، ماشین‌های مولد بردگان
اگرچه می‌خواهم عشق بورزم
اگرچه می‌خواهم عشقم را نجوا کنم
بدون کلمه
چشم در چشم.
حیات چه ساده آغاز می‌شود.

کنیز:
ماشین‌ها را من می‌سازم
همیشه
شکمم متورم است
وقتی که ماه کامل است
باردار ماشینی‌ام
که اگر پسر باشد، غلام غلامان است
و اگر دختر، مولد کوچک بردگان خواهد بود
کره‌اسبی نوزاد
می‌ایستد و یورت می‌رود
نوزاده‌ی آدمی اما
مدام دلواپس است
سیصد روز پیش از آن‌که راه برود
سه هزار روز پیش از آن‌که ماشین شود
شش هزار روز پیش از آن‌که برده باشد
عشق؟
وقت‌گبر است
ولی شکمم چه زود بالا می‌آید.
هم‌سرایان:
برده را
به گریه و خنده نیازی نیست
کار و کار
اندکی خواب و
حسادتی به پرندگان  چارپایان  حشرات
بازی و بازی
خوابی عمیق
عشقی عمیق
و هنوز ماشینی خلق نشده‌است
و هنوز آن‌ها آبستن ماشینی نیستند.
مویه:
حتی برده‌ها هم پیر می‌شوند
به دور و برت نگاه کن
جهان پر است از برده‌های پیر
گلف بازی می‌کنند و تنه می‌زنند و شنا می‌کنند
نومیدانه زیر گلاه‌گیسشان می‌دوند
میزان کلسترول، اندازه‌ی قند خون
حتی لحظات مخموریشان بر نمودارها ترسیم می‌شود
شکم‌هاشان چنان زنان آبستن، آماس کرده و
چیزی در سرهاشان نمی‌جنبد
کامپیوترها آن‌ها را هدایت می‌کنند و
کارخانه‌هایشان از روبات‌ها پر است
بی‌خستگی شغل‌های تازه می‌سازند و
آموزش‌های حرفه‌ای و آغاز حرفه‌ی بردگی
از تماشای دندان‌های مصنوعی سر باز می‌زنیم
می‌بوسیم و عشق می‌ورزیم
و نمی‌دانیم چقدر زنده‌ایم
نمی‌دانیم تا کی زنده‌ایم
آری،
راست گفته‌اند
طبیعت، تقلید از هنر را وانهاده است.