تبلیغات
موسیقی - دین در دوران مدرن به كجا می رود؟ / دكتر عبدالكریم سروش

دین در دوران مدرن به كجا می رود؟ / دكتر عبدالكریم سروش

نزاع كلیسا و علم جدید در قرون پانزدهم و شانزدهم میلادی، نزاعی بس سرنوشت‌ساز بود و سبب شد تا مسیحیت فروتن شود و پای در گلیم خود كشد، و حد خود را بشناسد و مدعیان انسان‌شناسی و جهان‌شناسی و خداشناسی خود را سامان موجه‌تری بدهد و همزیستی با علم را آغاز كند و در یك كلام "‌دین‌تر" شود، یعنی به كاركرد اصلی دین كه همانا تنظیم رابطه درونی مخلوق و خالق است، نزدیك‌تر گردد.

اینكه علم جدید با اسلام چه خواهد كرد، سئوالی است تاریخی و پاسخی حدسی و فرضی دارد. مسلمانان هنوز این مواجهه را نیازموده‌اند و از اینكه در معركه آن نزاع نیفتاده‌اند، نباید ذوق‌زده باشند


۲۹ مرداد ۱۳۸۵

دین در دوران مدرن به كجا می رود؟


دكتر عبدالكریم سروش

۲۹ مرداد ۱۳۸۵

سنت و مدرنیته دو مغالطه بزرگ دوران‌اند – نه سنت هویتی است واحد و نه مدرنیته. نه دین گوهر ثابتی دارد، نه تاریخ و هر كدام از اینها را كه واجد ذات و ماهیتی بدانیم، دچار مغالطه‌ای شده‌ایم كه جز خاك افشاندن در چشم داوری، ثمری و اثری ندارد.

سئوال از اینكه مدرنیته با دین چه می‌كند، سئوالی است به‌غایت ابهام‌آلود و اغتشاش‌آفرین و عین افتادن در مغالطه یادشده. ابتدا باید به شیوه فیلسوفان تحلیلی سئوال را بكاویم تا راه برای یافتن پاسخ هموار شود. مدرنیته نه روح دارد و نه ذات. مدرنیته چیزی نیست جز علم مدرن، فلسفه‌های مدرن، هنر مدرن، سیاست مدرن، اقتصاد مدرن، معماری مدرن و امثال آن‌ها و وقتی می‌پرسیم مدرنیته با دین چه می‌كند؟ درحقیقت ده‌ها سئوال را بر هم ریخته‌ایم و طالب پاسخ واحد شده‌ایم كه امری است دست‌نیافتنی. باید بپرسیم علم جدید با دین چه می‌كند؟ فلسفه‌های جدید با دین چه می‌كنند؟ سیاست جدید با دین چه می‌كند و قس علی هذا. و حكم هر كدام را جداگانه به‌دست آوریم. در میان آوردن قصه "عقلانیت جدید" هم دردی را دوا نمی‌كند كه چون بالاخره عقلانیت جدید همان است كه در علم و فلسفه و اخلاق و هنر جدید پدیدار شده است و لذا دوباره به همان جای اول برمی‌گردیم. تازه دین هم مصداق واحدی ندارد، غرض‌مان اسلام است یا مسیحیت یا بودیزم یا ادیان دیگر؟

پس سئوال مشخص فی‌المثل این است كه علم مدرن با دین اسلام [یا مسیحیت] چه می‌كند؟
وقتی به این‌جا می‌رسیم، افق سئوالی و البته افق پاسخ روشن می‌شود. به تجربه‌ تاریخی بنگریم تا ببینیم علم جدید، فی‌المثل با مسیحیت چه كرده است. پاسخ پیداست. علم جدید به بی‌اعتباری یا كم‌اعتباری مسیحیت انجامید.

نزاع كلیسا و علم جدید در قرون پانزدهم و شانزدهم میلادی، نزاعی بس سرنوشت‌ساز بود و سبب شد تا مسیحیت فروتن شود و پای در گلیم خود كشد، و حد خود را بشناسد و مدعیان انسان‌شناسی و جهان‌شناسی و خداشناسی خود را سامان موجه‌تری بدهد و همزیستی با علم را آغاز كند و در یك كلام "‌دین‌تر" شود، یعنی به كاركرد اصلی دین كه همانا تنظیم رابطه درونی مخلوق و خالق است، نزدیك‌تر گردد.

اینكه علم جدید با اسلام چه خواهد كرد، سئوالی است تاریخی و پاسخی حدسی و فرضی دارد. مسلمانان هنوز این مواجهه را نیازموده‌اند و از اینكه در معركه آن نزاع نیفتاده‌اند، نباید ذوق‌زده باشند.

از اندوه دیگران "لا حول گویندشادی كنان".
ز نقص تشنه لبی دان به عقل خویش مناز / دلت فریب، گر از جلوه سراب نخورد

همین نزاع علم و دین كه به بی‌اعتباری و كم‌توانی مسیحیت و كلیسا انجامید، سبب‌ساز سكولاریزم هم گردید.
یعنی برای كلیسا و نهاد دین، قدرتی و پشتوانه‌ای باقی نماند تا در صحنه قدرت و سیاست، بازیگر بماند.
سیاست، عرصه زورآزمایی قدرتمندان است و همین كه یكی از بازیگران از توان و نفس افتاد، خودبه‌خود از آوردگاه قدرت بیرون خواهد رفت و جای خود را به دیگری خواهد داد.

سكولاریزم، نه به‌ فرمان و توصیه كسی می‌آید و نه به فرمان و توصیه كس دیگری می‌رود؛ نتیجه قهری توانایی و ناتوانی بازیگران عرصه قدرت است و این سرنوشتی بود كه برای مسیحیت به ناچار رقم زده شد.

از یاد نبریم اتفاق مهم دیگری در مسیحیت را؛ یعنی دوپاره شدن آن را به پروتستانیزم و كاتولیسیزم در آغاز دوران جدید، كه آن هم در تضعیف ولایت كلیسا نقش عظیمی داشت. مسلمانان، در آغاز تاریخ خود، این دوپاره شدن را تجربه كردند و از آن پس كمابیش به دو شاخه تسنن و تشیع ثابت ماندند و ضعف و قوتی را موجب نشدند.
فلسفه‌های مدرن نیز در چالش با دین، دست كمی از علم نداشتند. با این تفاوت كه تاثیرات علم ملموس‌تر بود و تاثیرات فلسفه نامحسوس. فضای استبدادی ممالك‌ اسلامی، هیچ‌گاه به مواجهه طبیعی و آزاد این رقیبان، مجال و رخصت نداد و قوت اسلام در این آوردگاه هم، نهفته و نا معلوم ماند. و همین موجب توهم استغنایی شد كه دامن مسلمانان را هنوز كه هنوز است، رها نكرده است.

هنوز هم پاره‌ای از ناآزمودگان و سنت‌گرایان می‌پندارند فلسفه اسلامی، اشرف واصح فلسفه‌های موجود است و فیلسوفان مدرن، مغالطه‌گرانی و گمراهی بیش نیستند كه "چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند".

سیاست جدید كه از دروازه مشروطیت به مدینه اسلام ایرانی درآمد، نه مسبوق به ورود علم جدید بود، نه فلسفه جدید، و لذا دینی كه قوت و ضعفش را حد آن دو آوردگاه امتحان نكرده بود، و حد خود را نشناخته بود، به مصاف سیاست رفت و نتیجه‌اش جز ناكامی و نامرادی و نقص و ناتمامی چه می‌توانست باشد؟ نتیجه‌اش نه سكولاریزم سكولار بود و نه تئوكراسی تئوكرات. و هر چه پس از آن زاده شود، كودك ناقص‌الخلقه و ناتمامی بود كه عبرت خلایق شد و این مثل بر حجله‌ عالم فاش كرد كه "طفل نازادن به از شش‌ماهه افكندن.

باری، بر صاحب قلم كمابیش – در حد طاقت بشری – آشكار است كه تجربه‌ اسلام در دوران مدرن چندان متفاوت با تجربه مسیحیت و یهودیت نخواهد بود، یعنی برخلاف پندار و كوشش سنت‌گرایان كه رجعتی خام و ناممكن به گذشته را خواستارند، و البته آن را در جامه‌ای از الفاظ پرطمطراق می‌پوشانند و سرحلقه آنان كه روزگاری از دفتر فرح پهلوی با تلسكوپ اشراق به دنبال امر قدسی در آسمان حكمت خالده می‌گشت، اینك پرمدعا‌تر از همیشه به مدد مداحان و شاگردان دیرین خود به میدان آوازه‌جویی پا نهاده است. آری برخلاف پندار این سنت‌گرایان و ساكنان حجره‌های تحجر اگر اسلام نسبتی متوازن میان معرفت و هویت را سامانی خردپسندانه ندهد، گرفتار سنت‌پرستان وهویت‌گرایان بی‌معرفت و بی‌حقیقتی خواهد شد كه با بنیادگرایی كور، دمار از روزگار حقیقت برخواهند آورد.

تجربه تاریخی مسیحیت چنین می‌گوید كه علم و فلسفه و هنر و تكنولوژی و سیاست جدید،‌ ابتدا دین را به گرداب ناتوانی و نارسایی خواهند افكند و پشتوانه‌ ایمانی و تجربی را از آن خواهند ستاند و نامه اعمال نیك و بدش را در برابرش خواهند گشود، و پس از آن است كه مرحله دوم یعنی مرحله تفسیرهای تازه فرامی‌رسد و دردمندان، در پرتو دستاوردهای جدید بشری به بازفهمی مواریث دینی دست همت خواهند گشود. و راهی را كه دین همواره می‌پیموده، یعنی مدد گرفتن آن از فرضیات غیردینی، دنبال خواهند كرد و با اجتهادات جدید، باب تطبیق و تطابق را بازخواهند كرد. پس از این است كه وارد مرحله سوم می‌شویم؛ خواستاری رجعت به خلوص پیشین و دست شستن از ورزش‌ها وچالش‌های فكری و غنودن در بستر مواریث سنتی و دم زدن از هویت مظلوم و منقرض پیشین، و مرثیه سرودن برای مآثر و مفاخر گذشته، و خرم و قذح كردن بیشه‌ها و اندیشه‌های مدرن است. این حركت رجعی دو صورت فعال و منفعل دارد؛ سنت‌گرایی انفعالی آن و بنیادگرایی [كه بهتر است آن را هویت‌گرایی بی‌معرفت بخوانیم]، صورت فعال و مهاجم آن است. ظهور بدعت‌ها و ابداع‌ها را باید مرحله چهارم مواجهه دین و مدرنیته بدانیم.

فرقه‌های جدید دینی كه مسیحیت آن را آزموده است و در اسلام و تشیع هم در دوران اخیر سابقه دارد، بی‌نسبت با ورود و ظهورتجدد در عرصه دیانت نیست و همواره خوف آن بوده است كه پاره‌ای از بدعت‌ها، اجتهاد و پاره‌ای از اجتهادات، بدعت خوانده شوند و خشك‌ و تر به یك آتش بسوزند. گمان ندارم كه هیچ یك از ناظران خردمند، مشابهت تجربه مسیحیت را با اسلام به عین عیان مشاهده نكرده باشند و دست كم در حوزه‌های یادشده بر صحت آن گواهی ندهند.

آن‌چه امروز تحت عنوان بازاندیشی سنت یا فعال كردن سنت از آن یاد می‌شود، اولا معنای محصلی ندارد، ثانیا روش روشنی ارایه نمی‌دهد. چه معنا دارد كه به بازاندیشی علم و طبیعیات قدیم [كه جزیی از اجزای سنت است] رو آوریم و به فعال كردن آن دست بگشاییم؟ آن‌هم با كدام روش؟

همین‌طور فعال كردن فلسفه قدیم كه پیدا نیست چه معنا و مبنا و روش و فایده‌ای دارد؟ این‌ها همه الفاظ تهی و عبارات نیندیشیده‌ای است كه امروزه كرارا و تقلیدا در میان ما جاری است و حاصلی و كاركردی ندارد.
اگر غرض فعال كردن سنت دینی است، باید این را به تصریح به زبان آوریم و آن‌گاه معین كنیم غرض از دین، هویت دینی است یا معرفت دینی. فعال كردن هویت بی‌معرفت، جز بنیاد نهان بنیادگرایی خشن، عاقبتی و نتیجه‌ای ندارد و فعال كردن معرفت دینی هم جز در پرتو اندیشه‌های مدرن راهی و روشی ندارد.

در مصاف این بازفهمی و بازتفسیری است كه دین، قوت درونی خود را چنان‌كه هست، نشان خواهد داد، و ماندنی بودن و نبودنش آشكار خواهد شد و آن‌گاه است كه یا به انزوای دینداری معیشت‌اندیشانه خواهد رفت و به عادتی از عادات زندگی بدل خواهد شد و یا الهام‌بخش معرفت‌اندیشان و تجربت‌اندیشان خواهد گشت و ذهن و روان آنان را سیراب خواهد كرد. گر چه همین تجربه ایمانی را هم معرفت‌اندیشی آرام نخواهد گذاشت و "سبب‌دانی" به قول مولانا دست در خون حیرت خواهد برد و راه قرب را كم راهرو خواهد كرد.

آن‌ها كه خواستار بازگشت و احیای تمدن اسلامی‌اند، فراموش نكنند كه آن تمدن جسمی بود دربردارنده روحی. و روح دیرخفته اسلام را تنها در آوردگاه‌های معرفتی می‌توان بیدار كرد و دل بستن به جسمی فربه و روحی رنجور، یادآور حكایت سلیمانی است مرده و تكیه‌زده بر عصایی موریانه‌خورده.

وصال دولت بیدار ترسمت ندهند/ كه خفته‌ای تو در آغوش بخت خواب‌زده

منبع روزآنلاین